«نیمدانگ پیونگیانگ» به قلم رضا امیرخانی

نیمدانگ پیونگیانگ اثری است به قلم رضا امیرخانی.
این کتاب در قالب سفرنامه نوشته شده است، سفری به پیونگیانگ پایتخت کرهی شمالی. با خواندن این کتاب دو بار همراه نویسنده و گروه مستندسازش به کرهی شمالی سفر میکنیم، یکبار ناخواسته و به دعوت هیئت موتلفهی اسلامی و بار دیگر آزاد و به انتخاب شخصی او.
نویسنده در آغاز سفر از هرگونه تحقیق دربارهی این کشور خودداری میکند تا با ذهنی باز و بدور از قضاوت، ببیند و بشنود.
از زمانی که وارد پیونگیانگ میشود، هر آنچه را که میبیند، با تصویرسازی شفاف برایمان نقل میکند؛ از نبودِ اینترنت، کانالهای تلویزیونی محدود، وسایل کهنه و منسوخ، سطح رفاهی پایین، امکانات درمانی بسیار ضعیف و مواردی دیگر.
این کتاب را زمانی شروع کردم که ذهنم درگیر این بود که مبادا ما هم مثل کرهی شمالی شویم؟ اطلاع چندانی از آن کشور نداشتم و جسته گریخته چیزهایی شنیده بودم. در میانهی کتاب رضا امیرخانی دقیقاً همین دغدغه را داشت و این دو حکومت را از زوایای مختلف بررسی کرد. از بعضی چیزها شبیه به هم بودیم مثل دسترسی به انرژی هستهای و تحریمها و در چیزهایی مانند ارتباط با کشورهای همسایه تفاوت زیادی داشتیم. از نگاه او، تحریم؛ مراوده را کم میکند باعث بروز تکصدایی میشود و همین نقطهی آغاز دیکتاتوری است.
سپس به بررسی تفاوتها و شباهتهای جغرافیایی میپردازد، به زعم او بوم کویری قناعتپرور است و زیستبوم بندری چندفرهنگی میآفریند و تصاویرتمدنی چند هزار سالهی ایران از ایرانیها آدمهای دیگری میسازد و همین ما را مطمئن میکند که شبیه کرهی شمالی نیستیم و نمیشویم.
او بعد از بازگشت، مردد است که دربارهی این سفر بنویسد یا نه؟ اما بعد از اینکه تصمیم به نوشتن میگیرد، احساس میکند نیاز است که بار دیگر به این کشور سفر کند و این بار برای دقیق شدن در انسانِ کرهی شمالی نه حکومت آن. او میرود تا چهار چیز را بررسی کند: بازدید از یک زندگی روستایی و شهری، حضور در مراسم ازدواج و فوت و تولد نوزاد؛ زیرا چیزی مهمتر از اینها وجود ندارد.
در این دیدوبازدیدها که دو نفر از کرهایها آنها را همراهی میکنند، متوجه شد که انسانهای کرهی شمالی دائماً در حال نقشبازی کردن هستند، تمایلی به صحبت کردن با خارجیها ندارند و پاسخهای درستی به سوالاتش نمیدهند تا کمبودها و محدودیتهایشان را بپوشانند، اما نویسنده با سوالپیچکردن و کنجکاوی بیشازحد تلاش میکند چیزهایی را بفهمد به اندازهی ذرهای نه بیشتر.
در میان توصیفات کتاب ما انسانهایی را میبینیم یکدست و یکشکل که رهبرانشان خدایانشان هستند، مثل سرزمینشان سرد و یخزدهاند. دائماً مراقب رفتار و حرکات خود هستند. از همه فرار میکنند و با وضعیت عجیب خود خو گرفتهاند. این سرما بر کتاب نیز حاکم است، اما نویسنده با چاشنی طنز، لحظاتی خنده را بر لبان خواننده میاورد و فضا را گرم میکند.
از مذهبشان برایتان بگویم: «آیین ایدهی جوچه.» ایدهی جوچه برج بلندی است که با سنگهای اهدایی برخی کشورها ساخته شده و مجسمهی رهبرانشان با داس و چکش و قلم مقابل این برج قرار دارد. او در میان سنگها، سنگی میبیند که روی آن به فارسی نوشته شده است: «پرتوی گیتیفروز»
این کتاب بخشهای حیرتانگیز، متاثرکننده و جذاب زیادی دارد که مجال گفتنش نیست. بخش جذابش سوالات و تحلیلها و نگاه نقادانهی نویسنده است که ما را نیز به تامل وامیدارد.
او اکنون با دو بار سفر به کرهی شمالی به گفتهی خودش، مهمترین دستاوردش این است که اگر ده بار دیگر هم به کرهی شمالی سفر کند چیزی بیشتر دستگیرش نخواهد شد و البته نام کتاب نیز از همین دستاورد شکل گرفته است، نیمدانگ از شش دانگ پیونگ یانگ نصیبش شده است.
در انتهای سفر نویسنده خطاب به مترجم که میپرسد به چه کشورهایی سفر کردهای میگوید؛ به کشورهای زیادی اما امروز تفاوت در جاده و اتومبیل و ساختمان نیست. اینها در همه جای دنیا دارند شبیه هم میشوند. امروز تفاوتها برمیگردد به نحوهی زندگی آدمها، شادیشان و رضایتشان از زندگی.
و اتفاقی آخر کتاب افتاد که خواننده را به آیندهی انسان کرهی شمالی امیدوار میکند. وقتی نویسنده و همراهانش هنگام برگشت در فرودگاه به مشکل برمیخورند، یکی از آن دو نفر کرهای که این چند روز همراهشان بودند، میایستد، به کارمندان اعتراض میکند و در پی کسی است که مشکل را رفع کند تا آنها به ایران برگردند. ان انسان کرهی شمالی به اتفاقات واکنش نشان میدهد، چیزی که در آنجا سابقه ندارد. پس انسان کرهای هم میتواند برخیزد و خود را از مردابی که هر لحظه بیشتر فرو میرود، نجات دهد.
این کتاب در ۳۴۳ صفحه توسط نشر افق به چاپ رسیده است.



