«روح گریان من» اثری از کیم هیون هی

«روح گریان من» اثری از کیم هیون هی
وقتی کتاب «نیمدانگ پیونگیانگ» را به پایان رساندم، حس کردم نیاز دارم دربارهی کرهی شمالی بیشتر بدانم، همین شد که به سراغ کتاب دیگری رفتم؛ «روح گریان من». روایت تکاندهندهی کیم هیون هی، زنی که زمانی جاسوس حکومت کرهی شمالی بود و خودش داستان زندگیاش را نوشته است.
او در آغاز کتاب ما را با خود به دنیای کودکی و نوجوانیاش میبرد. خانوادهاش از طبقهی ممتاز جامعه بودند. پدرش کارمند وزارت خارجه بود، اما هیچکس نمیدانست او دقیقاً چه میکند. مدرسههایشان بیش از آنکه محلی برای پرورش فکر و دانش باشد، کارخانههایی برای ساخت ذهنهای مطیع بود با آموزشهای ایدئولوژیک و فراگیری زندگی رهبر کبیرشان کیم ایل سونگ.
در سال دوم کالج، او بهدلیل زیبایی و هوش بالا به دفتر مدیر احضار شد و از آن لحظه سرنوشتش تغییر کرد. افرادی از او پرسشهای ایدئولوژیک پرسیدند و در نهایت به عضویت حزب درآمد؛ آنچه که برای هر شهروند کرهی شمالی آرزویی بزرگ بود، اما در واقعیت آغاز راهی خطرناک بود با هزینهای گزاف.
سه سالِ تمام، کیم هیون هی تحت آموزشهای ویژهی حزب قرار گرفت تا به جاسوسی تمامعیار بدل شود؛ زنی چندزبانه، چابک، باهوش و وفادار. مأموریتهای متعددی انجام داد، اما آخرین ماموریتش بسیار مهم و فوق محرمانه بود؛ منفجر کردن پرواز شماره ۸۵۸ کرهی جنوبی، با این امید که برگزاری المپیک ۱۹۸۸ سئول را مختل کنند و اتحاد دو کره را رقم بزنند. مأموریتی که با موفقیتش، قرار بود پایان کار و شروع بازنشستگیاش باشد.
او به همراه جاسوسی دیگر که مردی سالخورده و بیمار بود، قدم در راهی گذاشتند که قرار بود خدمت نهایی به کشورشان باشد. هواپیما را با بمبی که کار گذاشته بودند منفجر کردند و ۱۱۵ انسان بیگناه را کشتند اما هر دو دستگیر شدند. طبق دستور باید سیانور میخوردند تا لب به اعتراف نگشایند. همدستش فوراً جان داد، اما هیون هی نجات یافت و به سئول منتقل شد.
بازجوییهای فراوانی انجام شد و او سرانجام اعتراف کرد، و در این دوران با چشمان خودش دید آنچه در کرهی شمالی از کودکی به او آموخته بودند، پر از دروغ و فریب بود. در روزهایی که منتظر حکم اعدامش بود، یکی از مأموران کرهی جنوبی را میدید که هر روز با پخش نوایی آرام، روی فرش ایرانیاش نماز میگزارد و دعا میکند. در همان لحظهها بود که برای نخستین بار در زندگی دعا کرد.
سرانجام رئیسجمهور کرهی جنوبی او را بخشید. به گفتهی او، هیونهی مجرم نیست، بلکه قربانی جامعهایست که مردم را از اندیشیدن بازمیدارد و با رواج دادن ترس بر مردم حکومت میکند. او پس از آزادی به دین مسیحیت گروید، اما پرسشی در ذهنش ماند: آیا اگر انسانی ناخواسته مرتکب خطا شود، مسئولیتش کمتر میشود؟
به نظر من وقتی انسان از هر منبع دانایی و از هر دریچهی حقیقت محروم باشد و از کودکی شستوشوی مغزی شود، بیهیچ امکانی برای دیدن واقعیت، چگونه میشود از «مسئولیت» سخن گفت؟ مسئولیت زمانی معنا پیدا میکند که انسان توان انتخاب و تفکر داشته باشد.
فکر میکنم همین دو کتاب برای شناخت کرهی شمالی و مردمانش برایم کافیست، زیرا که از زبان کسانی شنیدم که با چشم خود دیدند و در دل آن تاریکی زیستند.
این کتاب در ۲۳۹ صفحه توسط انتشارات ققنوس و با ترجمهی روان فرشاد رضایی به چاپ رسیده است.



