مثل همهی عصرها اثری از زویا پیرزاد

«مثل همهی عصرها» اثری از زویا پیرزاد
روزهایی هستند که انگار غباری خاکستری روی همه چیز نشسته است. حوصلهی هیچچیز و هیچکس را نداریم و در کرختی عجیبی فرو رفتهایم اما یک کتاب کوچک و ساده میتواند همچون معجزهای حالمان را دگرگون کند.
درست در یکی از همین روزها گذرم به کتابفروشی افتاد. میان قفسهها میچرخیدم که کتابی کوچک با عنوان «مثل همهی عصرها» را دیدم. نام زویا پیرزاد برایم آشنا بود، دو رمان معروفش را سالها پیش خوانده بودم.
کتاب را برداشتم و در سکوت کتابفروشی شروع به ورق زدن کردم.
زویا پیرزاد در این کتابِ جمعوجور، به جای قصههای بزرگ و پرهیاهو، سراغ روایت از «روزمرگیها» رفته بود؛ همان چیزهایی که هر روز میبینیم، اما نمیبینیم. زن همسایه، یک لیوان دستهدار، درگاهی پنجره و یا حتی یک بعدازظهر معمولی. او با این روایتها ثابت میکند که برای نوشتن یک داستان عالی، لازم نیست به سراغ سوژههای عجیب و غریب رفت.
نشریهی فیگارو دربارهی این کتاب گفته است: «او از گذشتهی زنان کشوری کهن نمینویسد. زندگی روزمرهی این زنان را در زرورق میپیچد و از ابدیت در حال گذر میگوید.»
برای من، این کتاب بیش از هر چیز، بازگشتی آرام به زندگی بود. یادآوری اینکه زیبایی، درست همین جاست. در همین عصر تکراری.
این کتاب که در ۹۴ صفحه توسط نشر مرکز به چاپ رسیده است.




بعد از خوندن مطلب شما به سراغ طاقچه رفتم. جالب بود که بعضی کاربران نظر مساعد داشتن و بعضی هم خوششون نیومده بود. حالا باید سبک سنگین کنم که من جزء کدوم دسته هستم.
بله سلیقهها متفاوته. اما برای کسی که میخواد یادداشت روزانه بنویسه و نمیدونه چطور از روزمرگیها یادداشتی جذاب و قابل تامل بیرون بکشه، خیلی مفیده.